تبليغاتX
من به روایت او

 

 

نگاه کن مرا!

نگاه کن به برهوتی پشت خاطره ابر

نگاه کن به خارهایی که بی معجزه می رویند

به جویبارهایی که ساده می خشکند...

به آتشکده ای همیشه خاموش!

 

بیدار کن مرا!

مرا بیدار کن از تسلسل بی رحم اعداد

بیدارم کن از هندسه منتظم منطق

از کابوس آینه و تکرار ...

 

سطح را بشکن!

و مرا به انحنای باغچه ببر

به گوشه دنج رویا

به جشن ماهی های حوض کاشی

 

بخوان مرا!

زمزمه بی برگی باغ را بخوان

بخوان غروب دلگیر قناری را کنج قفس خاموشی

و واپسین سنگنوشته  را بر تندیس یک انسان

 

 

دخترک! به شب گیسوانت سوگند

از قعر واژه های قیراندود

کسی آفتاب را صدا می زند....

 

 

 

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 9:40 | لینک  | 

 

به فراموشخانه می رفتم

هوای آتشین  تکیلا راز از سینه سوخته سر می برد...

 

شوق خاطره داشتم

شوق دویدن به لحظه های آرمیده دیروز

شوق رسیدن به هوای مرطوب تنهایی

نم باران در قدمهایم عطش می ریخت

 

ناگهان اندوه ترانه ای طنین انداخت...

کسی انگار آغوشی را صدا می زد

چه صدای آشنایی!

از آسمان نوازش می بارید!

 

زیر رگبار واژه های تبدار شاخه های کودکی می شکست...

زیر قدمهای سنگین رهگذر رویایی می پژمرد...

و ضجه پاییزی برگها خواب ناز شهریور را فرو می ریخت...

.

.

.

.

باغبانی پیر شاخه ها را هرس می کرد

ـــ هی مرد! تو می دانی چرا در انتهای فصل رسیدن یاس می روید؟

ـــ.............................................!

سکوتش وجودم را ریشخند می کرد

آوایی می پیچید...

خاطره دخترکی  باغبان را دشنام میداد...

 

باغ محکوم به زمستان!

کفش محکوم به جاکفشی!

نفسی محکوم به حبس ابد!

 

ارتعاش سازی خاموش ....

ردپای خاطره ای ناپیدا .....

ـــ خوب می دانستم پشت تلخی تکیلا تلخی اکنون است!

خودم را بیرون فراموشخانه یافتم

 

ته سیگاری از حافظه جوی آب فراموش می شد....

 

 

 

 

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 3:1 | لینک  | 

 

خودم را به خواب می زدم

خواب آن ماهی که در خیال خیس برکه نفس می کشد

خواب عمیق اقیانوس...

 

رویایی همبسترم می شد 

رویایی به برهنگی باران

و به ژرفای اندوه شبانگاهی که در کمین چشمانم بود...

 

غمی تار و پود لحظه ها را از هم می گسست

ردپای شرمی روی گونه های نمناک جا مانده بود

و التهاب بوسه ای پنهانی خلوت لبهایم را آلود...

 

بوی کافور از کودکی بیدارم می کند...

آیات آسمانی ...

خروارها خاک... 

مرثیه باد رعشه بر اندام گلهای پلاسیده می انداخت...

و آنسوتر

تابوتی به ابعاد آرزوی محال....

 

 

 

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 8:46 | لینک  | 

 

اساطیر حقیقت داشتند....

ابراهیم راست می گفت....

سیاوش راست بود...

 

کسی باید ژاندارک را نجات می داد...

تاول دستهایم را نگاه می کردم...

واپسین سیاهه ها در دستهایم جان می کندند...

قلم را در دستم می فشردم

 

روایت همچنان باقیست.....

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 9:4 | لینک  | 

 

به پایان آمد این دفتر.......

 

 

 

یادگاری هایتان در این صفحه می ماند تا دوست داشتن و دوست داشته شدن را بیاد بیاورم....

سپاس و بدرود...

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 14:13 | لینک 

 

کسی نبود ... هیچکس نبود

در عنفوان بی زمانی ایام ازلیتی خود را می آغازید... سرشار از بیرنگی...

همهمه سکوت بود...

 جز عدم هیچ نبود... 

اندیشه بی آغازی بود...

 

ناگهان از تلاطم تاریک فراموشی موجی به ساحل دوید.

کورسویی از یک حرف...

دستی پیدا میشد

و صبورانه در ظرف لحظه ها ابدیت می ریخت... آرام...

اندیشه به مهمانی "اکنون" میرفت...

 

موجی دیگر قدم به ساحل گذاشت...

و حرفی دیگر.... و هجایی دیگر...

فراسوی حرف و هجا و اکنون چیزی در آستانه وجود ایستاده بود....

حجمی لبریز میشد...

طنینی همهمه سکوت را می آشفت...

 

دست دیگری آمد و بی کرانگی اندیشه را متلاشی  کرد...

بینهایت به قربانگاه اعداد می رفت....

و حضوری به قاطعیت تیغ انفکاک تن میداد

و به گسیختگی اجزا.....

اندیشه تا ادراک مکان می رفت....

 

 

رحمی آبستن آگاهی بود....

و حرفی دیگر در راه...و هجایی دیگر.

 

تا بصیرت تنها یک گام....

تا حادثه یک فرسخ....

تا نور یک فانوس...

 

نامی متولد می شد

و جهانی

و حضوری نو

 

حرفی نیامد .... و هجایی....

نام تمام بود.

نام "من" بود.

 

من آغاز شدم.

و در آغازم  واژه ای جاری بود...

 

حرفی نیامد.... وهجایی...

 

 

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 10:57 | لینک  | 

 

 

 

روزی خواهم آمد

از خیال روشن پرواز....

از پژواک زمزمه تنهایی...

 

 

خواهم آمد

با تن پوشی از نور...

چتری از باران...

و نقابی از هیچ....

 

 

خواهم آمد و ترا خواهم یافت 

در روشنی آب

در زلال خوشه انگور

در انتهای فصل سرد انتظار 

 

خواهم آمد تا به احترام سینه پررازت هزار سال سکوت کنم

و در امتداد یلدا تا طلوع بخوانمت...

 

  

خواهم آمد 

شب تنهاییت را خاکستر خواهم کرد

کفش های سهراب را به او خواهم داد تا بی واژگیم را در شعر چشمانت گم کنم

نرسیده به آغوشت آخرین سیگار را له خواهم کرد...

آینه ها خواهم شکست..... خود را پشت وضوح مواجت خواهم دید...

 

 

خواهم آمد

در عصر یخبندان دستانت  ساز را به آتش خواهم کشید

و با تو تا گرمای طنینی خواهم رفت که در آغاز گل سرخ می پیچد...

تا موسیقی بارانی چشمانم...

 

 

روزی خواهم آمد

از پشت خواب ترد پیله ها

و ترا تا تعبیر رویای پروانه شدن خواهم برد...

تا شب خودسوزی...

 

 

خواهم آمد....

 خواهم ماند...

 خواهی دید...

 

 

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 7:12 | لینک  | 

 

من از بالای بالا میدیدم...

قلم سایه خویش را تعقیب می کرد...

گرسنگان اتیوپی خوراک امشب شاعر!

آفتاب استوا به زمین نزدیک است....

ذهن سیراب از سوژه ناب ...

 

من از بالای بالا میدیدم

قلم به فراسوی واژه پر نمیکشید....

در آغاز خود ایستاده بود... خاموش...

آن روز شعر شاهراهی نبود به عریانی درد ...

آتشی بود بر خرمن بیدردی....

 

من از بالای بالا می دیدم

از آنجا که چشمانم همه جا را می دید...

کمی آنطرفتر از پایکوبی مستانه کلمات زخمهایی بود...

طبیبی به سلامتی کودکان هموفیلی مینوشید...

پارسایی عکس خدا را  میبوسید...

و صیادی حریص فتح هزارویکشب ماهیها قصه از تنهایی دریا می گفت ...

 

من از بالای بالا می دیدم

باب دیلن شعرهایش را حراج می کرد...

مادر ترزا خود را می آراست...

مسیح هم دیگر نمیبخشید...

 

من از بالای بالا جهان واژگون اشیا را می دیدم ....

و طبیعت بی جان انسان را...

و تبعید حقیقت را به سرزمین رنگهای شاد!

 

 

من از بالای بالا می دیدم و چشمانم سیاهی میرفت...

.

.

.

.

.

از آن لحظه تا امروز از ارتفاع می ترسم.

 

 

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 8:26 | لینک  | 

 

 

این آخریست....

نگاه می کنم به نور ترک خورده ای که در سطح موجگون می رقصد... پرشتاب.

چه تصویر بی عاطفه ای! به ابلیسی رانده شده میماند... پیش از زخمهای حسادت.

و چه تلخ در من نگریسته!

پشت رقص ممتد اشیا چیزهایی هست.... ذراتی از کودکی شاید...

و جدال برای فتح یک توپ .... یک بوسه....

و هسته زردآلویی که درختی بیست و چند ساله است...

دستم میلرزید... تصویر کودک متلاشی می شد...

 

این آخریست...

رایحه سکرآلود....

عطر گیسوانی که به جنگ "دیویدوف" می رفت.

درختی که به قاطعیت تبر "نه" می گفت.

و آن حوری که زیر درخت سیب انتظار آخرین مومن را میکشید....

 

این آخریست....

همه چیز در گرمای رخوتناک آخرین گیلاس گم شد.

در انتهای آغوش معصومانه و واپسین بوسه های جهنمی ...

...........

گیلاسم را بالا میبرم...

پناه می برم به تو از وسوسه عقل سلیم!

به صداقتت قسم این آخریست!

...................................

"حنجره میسوخت در صراحت ودکا"!

سطح مواج خواب تاکستان می دید...

من خواب کودکی....

 

 

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 19:18 | لینک  | 

 

                                                                                به هم گریه دلتنگم......

 

 

 

دلتنگ ترین!

 

امشب شب من است!....

 

شب یادبود واپسین واژه هایی که تیرخلاص آسودگیم بود...

 

امشب نمیخواهم هم بغضت باشم...نه!

 

هر چه هست از آن من است!

 

نخواهم گذشت... امشب سهمی از دلواپسی هایت را میخواهم...

 

با من پیمان ببند که آن را به من میسپاری...

 

پیمان ببند که خاموش ترینی...

 

بگذار تا حنجره ات شوم و دلتنگی هایت را صدا بزنم...

 

بگذار تا فریاد شوم از ژرفنای اندوه شبانه ای که بارانیت می کند....

 

بگذارقلمت شوم تا لمس بی واژه ترین شعر....

 

ابری ترین !

 

چشمانت را به من بسپار که بی تاب گریستنم.

 

بی تاب نفس کشیدن در هوایی شرجی ...

 

و گم شدن در هق هقی که از دوردست می آید...از سالهای گهواره...

 

اندوهت را به من بسپار .... به چشمانی که سخت محتاج بهانه اند...

 

 

 

آسوده ترین باش !

 

بغضم را به خاکی خواهم سپرد که  یاسهای سفید می دهد.

 

و عطر سحرگاهی آن تو را تا کودکی باغچه خواهدبرد.

 

تا جاده ای که بیقرار قدمهای توست.

 

تا سپیده دم جاودانه...... تا لبخند خدا...

 

آرامترین باش همبغض!....

 

فقط امشب....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط گمشده در ساعت 10:48 | لینک  |